باز در پنجه ی تاريکی شب
سوز اين سينه ی من حسرت تست
باز در سجده ی کفر آلودم
يادت ايمان مرا با خود شست
چشمت افسونگر احساس نياز
رقصت احياگر بی تابی هاست
هم در اين خانه ی پر گشته ز آه
ياد تو علت بی خوابی هاست
باز هم وسوسه ی آغوشت
هست و پی در پی خواهشهايم
و چنين دانه ی انکار از تو
خود جواب من و چالشهايم
ای که احساس مرا می دانی
بگشا چشم خمار آلودت
تا ببينی که چه سوزانم من
از نگاه دل و جان فرسودت
وين همه راز که در شعر من است
همه از باور تو جوشيدست
کاش يکدم به کنارم آيی
ای که عشقت به دلم روييدست ...

نظرات شما عزیزان: