شيشه ي پنجره را باران شست از دل من اما چه کسي نقش تو راخواهد شست
آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب روياي فراموشي هاست خواب را دريابيم که در آن دولت خاموشيهاست
من شکوفايي گل هاي اميدم را در رويا ها ميبينم و ندايي که بهمن ميگويد گرچه شب تاريک هست دل قوي دار که سحر نزديک است
در ميان من و تو فاصله هاست .............
گاه مي انديشم .... مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري دست هاي تو توانايي آن را دارد که مرازندگاني بخشي
چشم هاي تو به من آرامش ميبخشد و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهي ديگر رونقي ديگرهست
ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را ميبخشي
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کي ميگويد ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا ميشنوي !
روي تو را کاشکي ميديدم ....
شانه بالا زدنت را بي قيد و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد
و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد ؟ افسوس.........
من به خود ميگويم چه کسي باور کرد جنگل جان مرا آتش عشقتو خاکستر کرد
با من اکنون چه نشستنها خاموشي با تو اکنون چه فراموشي هاست
چه کسي ميخواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد.....

نظرات شما عزیزان: